![]() |
![]() |
|
| در آغوش تنهایی |
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد ترا در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه کلکی شکر دارد تقدیم به MAHSA |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 دی1385ساعت 1:5  توسطSH&M
|
|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد
يادم آر كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه، محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي: - " از اين عشق حذر كن!" لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة٬عشق٬ گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نرميدم، نگسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 2:47  توسطSH&M
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|