![]() |
![]() |
|
| در آغوش تنهایی |
|
=))اسیرم ، پشت این درهای بسته ببین با من چه کردی ای شکسته تو می خواستی شب و ازم بگیری اون قدر حتی ، که جای من بمیری ولی تو عاقبت بازی رو باختی واسم از عشق یک ويرونه ساختی می خوام امشب بیاد تو نباشم مث بارون عشق بی ادعا شم دیگه بسه واسم عشق تو داشتن روی خاک وجودم تورو کاشتن چه شبهائی که از عشق تو گفتم چه حرفائی که از مردم شنفتم می دونستم تو هم نامهربونی سر عهدی که بستی نمی مونی بزار دل خسته ای تنها بمونم که پایان وفا شد مرگ جونم برو ، حرفی واسه گفتن ندارم نمی خوام مهر تو ، تو دل بکارم =)) خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 18:14  توسطSH&M
|
|
دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب مي خره آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه هاي تنگ و تاريک تابلو مغازه خيلي قديميه طوري که اصلآ معلوم نيست چي نوشته فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند . صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلي و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه بزرگ ، کوچيک، متوسط سلام . يه دل آوردم واسه فروش چند بار شکسته ؟ مگه مهمه ؟ :بله، هر چي کمتر بهتر با اينها چيکار ميکني ؟ مگه نميبيني ؟ آره خوب ولي واسه چي اينها رو جمع ميکني ؟ : بده اون دلتو ببينم چند مي ازه اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايي زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلي بزرگه.. چند دقيقه فکر ميکنه دل خودته يا پيداش کردي؟ :از کسي خريدي ؟ نه مال خودمه چند ميخريش ؟ : قيمتي نداره من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدي ؟ :کدومش رو بخواي مثلآ اون :فروشي نيست چرا ؟ :عتيقست مال کي بوده؟ : مجنون خب اون :فروشي نيست آخه چرا مگه مال کيه ؟ : سواد داري زيرش نوشته که ..... خب اون چي ؟ : اون اصلآ فروشي نيست مال کيه؟ : مال خودمه حالا مال منو چند مي خري ؟ :يه کلام 5هزار تومن چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا ؟ :قلبت خيلي وصله داره چند جاش هم اصلآ درست نميشه آدم معروفي هم که نيستي خب نيستم ولي عاشق که هستم با مسخره پوزخندي زد و گفت: :عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايي که ميبيني همه مال عاشقهايي هست که از عشق حقيقي مردن پس تو چرا هنوز زنده اي؟ پس تو عاشق نبودي نه قلبت به دردم نميخوره دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله هاي آخر پيرمرد فکر ميکردم يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايي که ميبيني همه مال عاشقهايي هست که از عشق حقيقي مردن پس تو چرا هنوز زنده اي ؟ به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت مي کنم اون ميگفت: چرا مي خواي منو بفروشي؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتي هستي که من رو انقدر شکننده کردي؟ مگه گناه من چي بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدي، هيچ وقت به فکر من نبودي. حتي اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمي خواست بفروشه. ولي تو... بعد هم زد زير گريه از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود. دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم دوستت دارم دوستت دارم ديگه هيچ وقت نمي ذارم حتي يه خراش کوچيک روت بيفته قلبم تند تند ميزد سرم رو روي متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 0:56  توسطSH&M
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|