![]() |
![]() |
|
| در آغوش تنهایی |
|
تو آن ابری که بارانی نداری
من آن خاکم که سرتاسر کویرم تو آن راهی که پایانی نداری منم آن راه پیمایی که پیرم تو آن باغی که در کام خزان است منم آن باغبانی که باید رخت بر بندم از این باغ دلم اینجاست؛ اما نگریزم منم آن شهاب تند پرواز که می خندم ولی باید بمیرم فسونگر ! فرو شو عشق دیرین را ز دفتر مرا در کام تنهایی رها کن برو با یار دیگر مرا بگذار و بگذر مخوان بیهوده بر من قصه ی عشق که ما این نامه را خواندیم و بستیم برو ! زین راه ؛ برگشتن محال است که ما در پشت سر ؛ پل را شکستیم تو ای عشقت به جانم سایه گستر ! دگر آن قصه های عاشقی را به یاد من میاور مرا بگذار و بگذر گلی دیگر نمی روید از این دشت که باغ عشق دیرین شوره زاریست گل اشکی که در چشم من و توست گلی پژمرده بر سنگ مزاریست در این دیدار؛ دیگر پیام دست ها نیست به لب بوسه ها پژمرد طلوع خنده ها رفت شکوه عشق ما ؛ مُرد به شوق انتظارت دگر یک لحظه چشمم نیست بر در که من جسمم سرا پای که من سنگم سراسر من و تنهاییِ خویش تو و یاران بهتر مرا بگذار و بگذر مرا بگذار و بگذر .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 16:43  توسطSH&M
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 11:53  توسطSH&M
|
|
کاش در دهکده عشق فراواني بود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 15:8  توسطSH&M
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|