![]() |
![]() |
|
| در آغوش تنهایی |
|
چرا هيچکس نيست ؟....دلم سخت تنگ است شانه اي مي خواهم و پناهي ? تمناي قلبي پاک دارم و سينه اي مي خواهم ستبر....نازنيم کجايي ؟ايا خواهي آمد؟ آياباز مي گردي ؟ يا مرا از ياد برده اي .... خوب من! چشم در راهت هستم تورا جستجو مي کنم ....دلم بي قرار توست . آيا کسي هست ؟ آه ه ه ه ..کاش بودي کاش ميتوانستي باشي کاش مي خواستي باشي .راستي چه شد اينگونه شد ؟ چرا ديگر نيستي ؟ چرا نمي ماني ؟ ....اصلا چرا آمدي ؟ بهانه ي آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ي رفتنت چيست ؟نمي دانم ? نمي دانم بهانه ات چيست! فقط مي دانم که بهانه ي ماندنم تويي...فقط مي دانم که دلم بي قرار توست. .مي دانم که اگر هم بخواهم نمي توانم فراموشت کنم...!مي دانم که با تمام نا مردمي هايت ? بي مهريت هايت آزارهايت ... مي خواهم ولي نمي توانم رهايت کنم. نمي توا نم فراموشت کنم. نمي توانم چون تو سخت و بي تفاوت باشم. با تمام اينها هنوز مي خواهم که باشي ! هنوز دلم برايت تنگ مي شود هنوز چشمانم در جستجوي آن دو چشم مشتاق و پر از محبت توست ...راستي چقدر دلم براي آن نگاههاي معصوم ملتمس تنگ شده ....باز هم بي قرارت مي شوم ... و چشم بر پنجره ي خانه ات دوخته ام ... هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ... هنوز با هر صداي زنگي دلم فرو مي ريزد و انتظار صداي گرم و مهربانت را مي کشم ... باز مي خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد... آن نگاههاي نافذ که دلم را مي لرزاند.آن نگاه هايي که هيچگاه با آنها توان مقابله ام نبود... يادش بخيرآن روز ها ...هميشه چقدر زود دير مي شود?دوست من! هميشه چقدر زود فرصتها را از دست مي دهيم . هميشه چقدر زود خوشي ها تمام مي شوند...هميشه چقدر زود همديگر را از ياد مي بريم... هميشه چقدر دير مي آيي و زود مي روي با کوچکترين بهانه اي ...چه مي گويم ؟ بي بهانه...فقط چون دلت مي خواهد فقط چون ...نمي دانم !! نمي دانم چرا به تو دلبسته ام!
نمي دانم ... چرا آمدي تو که نمي خواستي بماني ! نمي توانستي بماني ....نازنينم تو که راه ماندن را نمي دا نستي ! چگونه راه آمدن را آموختي و در حيرتم من که راه آمدن را نمي دانستم و از تو آموختم آمدن را * چگونه بي تو مانده ام چگونه بي تو تاب آورده ام... چرا نمي روم ؟ چرا پاي رفتنم نيست . منکه را ه رفتن را خوب مي دانم ? چرا که آنرا نيز تو با رفتنهاي مکررت به من آموختي ... چرا نمي روم ؟چرا نمي توانم بروم ؟.... تو با کدامين ريسمان به بندم کشيده اي که توان رفتنم نيست تو با کدام سحر جادويم کرده اي ؟ که اينگونه چون آهو بره اي بي اراده در اختيارم گرفته اي ...محبوبم نمي دانم چه بگويم دلم تنگ توست اين را باور کن ...قلبم را به امانت به تو سپردم...امانت دار خوبي باش...شکستني است مراقب باش ...باور کن ديگر از پا افتاده ام ... باور کن ديگر توان از دست داده ام...باور کن هنوز مي خواهمت ... دوست من ! عزيز من ! دلبرم تمامي وجودم تمامي من ... مرا درياب... مرا درياب...پيش از اينکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام... خسته ام خسته ي خسته ي خسته ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1:50  توسطSH&M
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|